تبليغاتX
هبوط واژه

هبوط واژه

نمی دونم تا حالا پسر بچه های شش هفت ساله را دیدی وقتی می خوان سوار اتوبوس بشن. دیدی که نمی دونن از در وسط با مامانشون سوار بشن یا برن و از در جلو بیان بالا ... نمی دونم تا حالا دیدی وقتی وسط دو تا در ایستادن و به در ها نگاه می کنن چه برقی تو چشماشون هست؟  نمی دونن آماده هستن که در جلو را انتخاب کنن یانه؟ .. من دیدم که احساس می کنن دارن یه تصمیم بزرگ میگیرن ...

حالا منم همین احساس را دارم ...  خندم می گیره چون نمی دونم شاید این احساس منم به همین اندازه کودکانه باشه و به همین اندازه بی اهمیت ... حالا که فکر می کنم دلم می خواد برم پسر بچه را بغل بگیرم و بهش بگم که اون قدرا که فکر می کنه مهم نیست . مهم اینه که آخرش سوار اون اتبوس می شه مهم اینه که اون اتوبوس به مقصدش میره ...  مهم اینه که انگار هیچی اونقدر ها که به نظر میاد مهم نیست !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23 9:42 توسط پریا .ج


داشتم می گشتم پی یک تکه از گذشته های دور ... پی یک تکه از دل ِ قدیمی ام ، دل قدیمی ام که هنوز بند زده نبود و روزگار دیوارهایش را نخراشیده بود و خیلی حرف ها هنوز ناگفته مانده بودند...

می گشتم پی نوشته های قدیمی ِ کودکانه ام ... پی نوشته هایی که قلم خوردگی نداشت ... پی روزهایی که واژه ها راه خودشان را می جستند و بی گذر از دروازه های تنگ نگاه های دیگران چکه می کردند روی پهنه ی غریب ِ کاغذ.

پی تمام این ها می گشتم ... دفترها کتاب ها و کتابچه های قدیمی ام را زیر و رو می کردم و می رسیدم به تکه های گم شده ام از گذشته ... دلم گرفت ، من هزار تکه شده بودم و هر تکه گوشه ای خاک گرفته ، جا مانده بود.

یادم بود که تکه هایی را به یادگار سپرده بودم به بهترین های روزگار نوجوانی ام ... تکه هایی را یادم نبود چه کرده بودم هر چه می گشتم نبودند ... و بعد یادم آمد که تکه هایی را بعضی به زور گرفتند و بعضی بی صدا و بی رخصت ... بعد ها فهمیدم که بعضی لایق این تکه خرده های دلم نبودند ... و گاهی چه قدر افسوس خوردم که کاش دلم را زودتر به بعضی سپرده بودم ! ...

دلم برای تکه های دلم تنگ شده ! نمی فهمی ، میدانم که نمی فهمی پس بیخود ادعا نکن ... اما من تنهام و گاهی فکر می کنم کاش حداقل دلم را برای روز مبادای خودم نگه داشته بودم ... خوب می دانم امروز روز ِ مباداست ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01 18:51 توسط پریا .ج


دستانم بوی تو را می داد ... بوی غریب تو را می داد...

موهایم را که شانه می کردم عطر تو از دست هایم می گذشت و تا ساعت ها در هزارتوی رشته ها گره می خورد و من از هجوم خاطراتم به تنگ آمده بودم...

ساز که می زدم انگار تو بودی ... دستم به هر چه می خورد عطر تو می گرفت و این شکنجه ی جدید تو بود...

خسته شده بودم. نیمه شب آهسته دستانم را چال کردم ٬ ته یک گودال عمیق میان باغچه ی فراموشی و رویش را خاک ریختم... خاک ریختم و خاک ریختم...

خوب بود ... نه تو بودی ٬ نه عطر تو بود و نه خاطراتی که به زور از ته روزهای غم انگیز سرک بکشند...

امروز صبح دیدم جوانه زده ای ! یادت هست تو هیشه خوش خیال بودی ...به من می گفتی :"خوش بین باش"!

و من لبخندمی زدم  با خیل واقعیت هایی که گاه خوش هم نبود ...

تو اینبار اما زیاد خوش بین بوده ای ! همیشه می گفتم:" مرا نمی فهمی"!

من چالت کرده بودم و تو با خیال کاشته شدن سبز شده بودی و تمام خاطرات غریب مرا شکوفه کرده بودی در قاب پنجره!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30 9:22 توسط پریا .ج


 

به علت عدم توانایی در انتقال مفاهیم و منظور ٬ تا اطلاع ثانوی سکوت ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04 0:0 توسط پریا .ج


نشسته بودم   و  روزنامه می خواندم

نامه های سرگشاده پر از کنایه های سر بسته ...

و سر مقاله هایی از چپ و راست...

و آگهی ترحیم تمام باورهام...

ورق که می زدم ٬ صدای گلوله می پیچید...

میان سکوت نیم فاصله ها ٬ صدای ضجه می آمد...

و  خون تمام فاصله بین خطوط را می شست...

و دست هایم که بوی سرب می دادند ٬ روزنامه را بستند.

 

 

پیوست:

معمولا عادت ندارم نوشته هامو توضیح بدم اما این بار جدا انگار باید توضیح بدم. "لطفا  بخش نظرات٬ دومین نظر !"

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31 10:27 توسط پریا .ج


صدای ناله می آید  و بوی خستگی از تمام ِ باید ها .

و مرگ پشت در است و نرم و آهسته به درب می کوبد ...

خوب یادم هست زمان بچگی هایم که مادرم می گفت :" اگر کسی در زد بدان که مهمان است . بخند و آهسته بگو بفرمایید".

ولی من اینجایم  صدای ناله میپیچد. تمام سایه ها گویی به جنگ نور می رفتند.

چه قدر ترسیده ام و باز هم آرام کسی به در می کوفت و پشت داده ام به دری که مرگ من آنجاست و مانده ام چه کنم؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/17 13:44 توسط پریا .ج


کاش می فهمیدی ٬ هر زمان می خندی تکه ای از دل من می سوزد. کاش می فهمیدی ٬ من هر شب عهد می بندم که ٬ نه نمی خندم دیگر با تو و نخواهم آمد زیر باران ِ سکوتی که در این چشمان است.

با خودم می گویم فردا صبح مثل یک فرد غریب از تو رد خواهم شد و نمی خواهم باز سوژه ی آب و هوا برساند ما را به نشستن ٬ گفتن و شنیدن با هم.

تو ولی می آیی ٬ بی خبر می خندی ٬ با نگاهی پر ِ واژه پر ِ حرف ٬ آتش ِ کهنه ی مدفون ِ به خاکستر را شعله ور می سازی.

کاش می فهمیدی در دلم غوغایی است. می دانم ماندنِ من اینجا اشتباهی تازه است ... کاش می فهمیدی ٬ کمکم می کردی.

کاش آهسته مرا مثل یک قاصدک تشنه ی پرواز رها می کردی. کاش می فهمیدی ٬ چه تلاش عبثی است که بخواهی چشمانت را وادار کنی " ساکت باش".

کاش می فهمیدی ٬ هر زمان می خندی تکه ای از دل من می سوزد. کاش می فهمیدی و نمی خندیدی.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29 8:31 توسط پریا .ج


 

خسته ام خیلی خسته ......

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/11/19 15:5 توسط پریا .ج


دلتنگی دلیل نمی خواهد    مثل  خندیدن یا مثل عاشق شدن ٬ اما گریه کردن دلیل می خواهد مثل دل کندن.

من بی دلیل عاشق شدم ٬ بی دلیل خندیدم و بعد بی دلیل دلم گرفت. هر چند بی دلیل هم نبود ٬ اما من به همه گفتم بی دلیل دل تنگم  و بی دلیل دل کنده ام .

اما هم من هم تو می دانیم دل کندن دلیل می خواهد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/07 10:53 توسط پریا .ج


دلم می خواهد قهر کنم.دلم واقعا می خواهد با کسی قهر کنم.یک دعوای واقعی.از همان ها که چشمانت را می بندی و دهانت را باز می کنی. از همان هایی که اصلا به طرف و احساساتش فکر نمی کنی.از همان هایی که برایت مهم نیست شاید حق با او باشد.دلم می خواهد قهر کنم... نه از آن لوس بازی هایی که می دانی قهر نیست.  یک قهر واقعی... بی آشتی!

اما به قول بعضی ها حتی قهر کردن هم جسارت می خواهد.نمی دانم شاید به قول او من حتی جسارت قهر کردن ندارم...شهامت بریدن یک رشته ی پوسیده.

نمی دانم شاید راست می گوید ... اما من نه از بریدن می ترسم  نه از تمام شدن آنچه آزارم می دهد اما از اشتباه کردن می ترسم ... از خام بودن... از دل شکستن...

شاید به خاطر همین هاست که از آخرین باری که با کسی واقعا قهر کردم بیشتر از ۱۶ سال می گذرد و خوب یادم هست که همه چیز از یک لگو شروع شد. من همان لگوی آبی را می خواستم که او می خواست و  من دویدم تا زودتر برش دارم و او هم دوید و من فرزتر بودم و رسیدم.

هلم داد و من با سر به دیوار خوردم و همانجا فهمیدم که کسی برای قانون تره هم خرد نمی کند چه برسد به قانون های نانوشته ی بچه های مهد.

و بعد یادم هست که با تمام ظرافت دخترانه ام بلند شدم و او را که پیروزمندانه اما نگران نگاهم می کرد نگاه کردم. و اولین و آخرین سیلی زندگی ام را زدم.

صبح روز بعد دم در ایستاده بود با مردی که بعدا فهمیدم پدرش بود . شاید می خواست پدرش غرور شکسته اش را جمع کند و شاید هم فکر می کرد پدرش به تلافی مرا خواهد کشت.

پدرش اما مهربان بود و آنقدر دوستم داشت که اصلا یادش رفت دعوایم کند. بغلم کرد کوله ی صورتی ام را گرفت گفت که دختر ندارد از من پرسید " دختر من می شی؟ "

و من نگاه کردم به صورت او که انگار می فهمید پدرش او را به خنده ها و ادا های دخترانه ی من فروخته است.

یادم نیست که دیگر با او حرف زدم یا نه و حتی یادم نیست آخر قصه ی پدرش را. ولی یادم هست که دیگر با کسی قهر نکردم.

اما حالا یک خشم فروخورده دارم یک فریاد که جمع شده. باید با کسی قهر کنم باید سرش داد بزنم و تمام اخلاق گندش را به رخ بکشم. اما حیف که حالا سال هاست به طرف مقابلم هم فکر می کنم و به احساساتش.

باید با کسی قهر کنم ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16 10:28 توسط پریا .ج


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

آیینه ی غبار آلود
گروس عبدالملکیان
حميد محمدي
داستان حرفه ای
امیر قادری
توکا نیستانی
یک روز یک متن
قصه های عامه پسند
فصل گستاخی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

شهریور 1388

تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385



پیوندها

مسیر سبز
آبی بیکران
بی قراری های من
رهنورد خسته (علیرضا شکیب)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


********************* فال حافظ ********************************